سيد محمد باقر برقعى
625
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شوخ چشم چه آسان گذشتم ، چه آسان گذشت * مه تير ، چون برج آبان گذشت گذشت آنكه با ماه بودم تمام * گذشت آنكه يك ماه بىآن گذشت اگر سخت بود آنچه بىدوست رفت * نه اندر كنار وى آسان گذشت بسا شب كه افروخت رخساره شمع * ز سوداش ، پروانه از جان گذشت سحرگاه ، ديديم غوغاى شب * به پروانه و شمع ، يكسان گذشت به درويش هم رفت آن ماجرا * كه بر كيقباد و مسلمان گذشت يكى نيست پرسد كه آن شوخچشم * چرا از سر عهد و پيمان گذشت ؟ گرت مهربانى است اكنون بيار * نه وقتى ز سر موج توفان گذشت دگر نوشدارو ، چه سودى دهد * به سهراب ؟ چون وقت درمان گذشت ز جان مىتوان « صوفيا » دست شست * چه رازيست ، نتوان ز جانان گذشت ؟ كيستم ؟ كيستم من ؟ عاقلم ، ديوانهام * آشنايم ، دوستم ، بيگانهام كافرم ، آتشپرستم ، هندويم * بتپرستم پيرو بتخانهام صوفىام ، زنّاربندم ، زاهدم * ديوم ، افسانم و يا افسانهام ؟ من نمىدانم كه هستم ، چيستم * گنگ خوابآلودهام ديوانهام روز و شب در سور و ساز و آتشم * بلبلم ؟ مرغ حقم ، پروانهام ؟ آرى آن سرگشته مرغ عاشقم * شد ز خاطر آشيان و لانهام نه ! مرا غوغا و قيل و قال نيست * عهد من اين نيست يا جانانهام راضىام از قسمت و تقدير خويش * و آنچه ساقى ريخت در پيمانهام من همان شمعم كه سوزم بىصدا * آفرين بر همّت مردانهام من كه غير از اشك و آهى نيستم * پس چه پرسم از كجايم ؟ كيستم